تبليغاتX
!!! Naked Mac of Evil !!!
چهارشنبه دوم مرداد 1387
پایان !
خنده ، عشق ، زندگی

شعری برای آفتاب، برای آفتابی من !

 

گریه می کرد
 

     آخر تنها بود
  

        گریه می کرد
        

                در تاریکی نشسته بود

پسرک در تاریکی،تنها گریه می کرد

اشک می ریخت و اشک های سرد بلورینش بر گونه های سرخ گود افتاده اش می ریخت.

جز تاریکی و اتاق بی در و پنجره اش چیزی نمی شناخت و نمی دانست

چیزی جز آنها ندیده بود

حساب روزها را نداشت

هرگز تلاشی برای رهایی نمی کرد

شب بود یا روز ؟

نم دانست !

گریه می کرد . . .

عجیب بوود ! هوا داشت روشن می شد ، روشن و روشن تر

اتاق همچنان بی در و پنجره بود اما روشن. پر از نور. پر از رویا.پر از زیبایی.

منشا تمام اینها دخترکی بود،دخترکی مثل خورشید،دختری از آفتاب ها،دختری از جنش خورشید ها !

پسرک جوانه های شادی را در درونش حس میکرد.

پسرک شاد بود، می خندید ، دیگر تنها نبود

گریه نمی کرد

 حالا دو نفر بودند

  حالا در نور نشسته بود

 

می خندید، احساس عجیبی بود ، نور !!

دختری زیبا.

اما پسرک می ترسید،دخترک روزی ی رود ؟

یا آمده بود که برود ؟

فرقی نمی کرد،دخترک که پیشش بود

حد اقل همان ثانیه ها که می گذشت !

دخترک رفت !

رفت که نیایید، یا رفت که شاید روزی برگردد.

اما اتاق روشن بود و هنوز پسرک احساس گرما می کرد. اتاق نورانی بود.

پسرک نیز نورانی شده بود.

عشق بود، عشق دخترک ! احساس عجیبش همان عشق بود.

پسرک را رها کرده بود از بند همه چیز،از بند تاریکی ها،تنهایی ها.

لحظه ای اتاق غرق در نور بود و این دخترک بود که با آغوشی با به استقبالش آمده بود. تا برای همیشه

 

پسرک به تنهایی بدرود بگوید !

 

 

+ نوشته شده در 11:37 توسط EnEmY.