
برف همه جا را پو شانده است
بيرون از پنجره ي مثلثي شكل اتاق كوچكم هيچ چيز پيدا نيست
زن در انتظار همسرش
خيره به جاده ي ناپديدي بود كه مي دانست كجاست
سرماي عجيبي بود
انگار از درون يخ مي زديم
شعر سفيد و سردم
به تاريكي و اندوه باري شهر مرده ها بود
گويي باد هم كينه هاي ديرينه اش را بياد آورده بود
زن نگران بود
نگران بازگشت همسرش
نگران درخت حياط خانه شان
برف هاي روي شيشه يخ زده بودند
شيشه شكست
من با اولين دم دروغم پر شد از حس مرگ
حسي كه لحظه لحظه بيشتر مي شد
درخت شكست
زن مي گريست
زن گذشته ها فكر مي كرد
زماني كه اين درخت بميرد
دست تقدير ما را هم به الهه مرگ خواهد سپارد
هر لحظه سردتر مي شدم
هر لحظه زندگي را در مقابلم كوچكتر مي ديدم
برف رفته رفته كم مي شد
لحظه ها به آخر رسيدند
و تمام اينها
تقصير كودكي بود كه
گوي شيشه اي خانه ما را تكان داده بود