
بود. دروغ كه نه ولي لااقل نگو كه پدرشان قهرمان نبود. نمي خواهم بدانند پدرشان كه
مي مرد كسي گريه نكرد. به شعرهايم نگو پدرشان يك ديوانه بود، گاهي هم به سرش مي زد
ناصرالدين شاه را بكشد. نگويي همه آنچه كه به ارث گذاشت بدبختي بود و بدبختي .
شعرهايم را دعوا نكني.بزرگ كه شدند به آنها حق بايد داد اگر خودفروشي كنند. نان
بايد خورد. به نرخ روز. به شعرهايم نگويي گاهي با خدا دعوايش ميشد. نگذاري شعرهايم
اشك بريزند. از پدرشان برايشان بگو. دروغ كه نه. هرچه خواستي بگو فقط يادت
نرود.يادت نرود آخرش بگويي متاسف بود. براي همه چيز ...