
ساعت ۴:۰۹ صبح خوابم نمبره !
کلاغ طوری عجیب شرو به خواندن کرده !
مرگ و حس زیباش در لحظه بی داد میکنه !
کلاغ میخواند هنوز . . .
غار غار غار ! پس از هر غار گفتن مکس می کند !
ترسیده ام ! ؟ ! نه !! اما آری ! قرار نیست بمیرم !
غارو غاری بلند می کند ! نمی دانم فصل جفت گیری کلاغ است ؟؟
باز هم غار و غاری عجیب همراه با حس وحشت و ترس !
صدا نمی آید . . .
کلاغ کجا رفتی ؟؟
ترس را کنار گذاشتم و لب پنجره رفتم !
کلاغ چرا مرده بود و بر بام خانه بی جان بود ؟؟
صدای فس و فس ی مخوف !
وای پروردگارا !این دیگر چه صداییست ؟ ازرائیل ات یا جیرییل ات ؟ کدام را فرستاده ای ؟؟
دیگر تماما" ساکت شد !!
.
.
.
.
صدای آوازه پرنده ای آمد !
چیک . چیک . . .
و مانند کلاغ پس از هر چیک مکث !
تکرار چه . . . است !!
--------------------------------
واسه پدر بزرگم دعا کنید !