
شعری برای آفتاب، برای آفتابی من !
گریه می کرد
آخر تنها بود
گریه می کرد
در تاریکی نشسته بود
پسرک در تاریکی،تنها گریه می کرد
اشک می ریخت و اشک های سرد بلورینش بر گونه های سرخ گود افتاده اش می ریخت.
جز تاریکی و اتاق بی در و پنجره اش چیزی نمی شناخت و نمی دانست
چیزی جز آنها ندیده بود
حساب روزها را نداشت
هرگز تلاشی برای رهایی نمی کرد
شب بود یا روز ؟
نم دانست !
گریه می کرد . . .
عجیب بوود ! هوا داشت روشن می شد ، روشن و روشن تر
اتاق همچنان بی در و پنجره بود اما روشن. پر از نور. پر از رویا.پر از زیبایی.
منشا تمام اینها دخترکی بود،دخترکی مثل خورشید،دختری از آفتاب ها،دختری از جنش خورشید ها !
پسرک جوانه های شادی را در درونش حس میکرد.
پسرک شاد بود، می خندید ، دیگر تنها نبود
گریه نمی کرد
حالا دو نفر بودند
حالا در نور نشسته بود
می خندید، احساس عجیبی بود ، نور !!
دختری زیبا.
اما پسرک می ترسید،دخترک روزی ی رود ؟
یا آمده بود که برود ؟
فرقی نمی کرد،دخترک که پیشش بود
حد اقل همان ثانیه ها که می گذشت !
دخترک رفت !
رفت که نیایید، یا رفت که شاید روزی برگردد.
اما اتاق روشن بود و هنوز پسرک احساس گرما می کرد. اتاق نورانی بود.
پسرک نیز نورانی شده بود.
عشق بود، عشق دخترک ! احساس عجیبش همان عشق بود.
پسرک را رها کرده بود از بند همه چیز،از بند تاریکی ها،تنهایی ها.
لحظه ای اتاق غرق در نور بود و این دخترک بود که با آغوشی با به استقبالش آمده بود. تا برای همیشه
پسرک به تنهایی بدرود بگوید !
