تبليغاتX
!!! Naked Mac of Evil !!!
یکشنبه هفتم بهمن 1386
عاقلان را شفایی جز دیوانگی نیست !
و من اکنون حال بدی دارم.

نمی دانم چرا !

فقط میدانم که اصلا" حال هیچ چیزی را ندارم.

من دیوانه شده ام !

من از آن حسابان لعنتی که فردا امتحان دارم هیچ نمی دانم ۲روز است که مثال الاف ها بی کار در اتاقم

ول می زنم و مثلا" جان عمه هایم درس می خوانم !

بانو راست گفتی ها !

انگار عاقلان را جز دیوانگی شفایی نیست !

دوستان با ارز شرمندگی :   F.U^C-K

 

 

+ نوشته شده در 22:26 توسط EnEmY.
جمعه پنجم بهمن 1386
( بخشی از " برای مادر شعرهایم" 1383)

... به شعرهايم آنگاه كه با نگاه باكره ات شير مي دهي بگو. بگو كه پدرشان يك قهرمان

بود. دروغ كه نه ولي لااقل نگو كه پدرشان قهرمان نبود. نمي خواهم بدانند پدرشان كه

مي مرد كسي گريه نكرد. به شعرهايم نگو پدرشان يك ديوانه بود، گاهي هم به سرش مي زد

ناصرالدين شاه را بكشد. نگويي همه آنچه كه به ارث گذاشت بدبختي بود و بدبختي .


شعرهايم را دعوا نكني.بزرگ كه شدند به آنها حق بايد داد اگر خودفروشي كنند. نان

بايد خورد. به نرخ روز. به شعرهايم نگويي گاهي با خدا دعوايش ميشد. نگذاري شعرهايم

اشك بريزند. از پدرشان برايشان بگو. دروغ كه نه. هرچه خواستي بگو فقط يادت

نرود.يادت نرود آخرش بگويي متاسف بود. براي همه چيز ...

+ نوشته شده در 22:53 توسط EnEmY.
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
مزرعه ~ N.M.E
پاییز آمده

مزرعه را درو کرده اند

هر 13 بادکنکم سفیداند

به مزرعه ی بی جان نگاه می کنم

پارچه ها را در هوا میبینی ؟

سیب های سبز بر روی زمین

مزرعه جانی برایش نمانده

آن مرد را بشنو که سیاه پوش است و شنلش نیز سیاست.

حتی دلقک ها نیز سیاه پوشیده اند و به اندوه خود می نگرند و میخندند

حیاط قصر ما بزرگ است

مزرعه خشک شده

گیتارت را میدهی به آب بی ندازم ؟

مرد بلند قد در راه است

او هم سیاه پوشیده

آب برکه در جریان است

ولی به مزرعه راهی ندارد

کلیسا های شهر را آتش زدند.

بچه ها را نگاه

می خواهم بادکنک هایم را به آنها بدهم

بادکنک ها را دادم

میبینی تنها ناقوس کلیسا را نجات دادند

بادکنک ها در هوا آزادند

زن خوابگرد سفید پوشیده است

پارچه ها را در هوا

مزرعه خشک

آب برکه جاری است

مردی با شنل سیاه

شنلش آسمان را هم تیره کرده

مردانی سیاه پوش را دیدم در جاده که مجسمه ای سفید را حمل می کردند

پارچه های رها شده شال گردن بودند و دور گردن مردان سیاه پوش

شال گردن ها در هوا

مزرعه را باران  تر هم نمی کند

دیگر باران  نمی بارد

ناقوس ها با هر قدم که کشنده بر میدارد صدا می دهند

چقدر یکشنبه ها زود می آیند

اصلا" چندین یکشنبه باهم میرسند

چشمانت را باز کن مثل من

مزرعه رو به رویت ایستاده

اما هنوز خشک و بی رمق

خسته از بی بارانی

مزرعه خشک شده

سالهاست که فرسوده شده و تردش کرده اند

خرس اسباب بازی

مردان سفید پوش بازی میکنند

خرس در حال سقوط

بادکنک هایم دور تر می شوند و به اوج پستی میرسند

سیب ها بر روی زمین قرمز شده اند

سفید بپوشیم و برویم قایق سواری ؟

صدای ناقوس ها مزرعه را به یاد می آورد

باران نمی بارد ؟

 

---------------------

شعر طولانی بود اما . . .

هر کسی خواند گفت زیباست . مدت ها بود می خواستم برای شما هم بگذارم !

 

راستی ما 90~89 ی ها افکارمان خیلی شبیه به هم هست ! گویا !

+ نوشته شده در 12:52 توسط EnEmY.
چهارشنبه سوم بهمن 1386
روی چشمهای قیچی شده ام یاداشت میکنم، که فکرش را بکن، اما پلک نزن، چون شب دیگر می شود.

 

پلک های بریده

+ نوشته شده در 1:19 توسط EnEmY.
سه شنبه دوم بهمن 1386
هنوز می بینم !
من تو را میبینم که به سوی فردا پشت میکنی

بر سر سه راهی هیچ کدام را انتخاب نکردی

تو در حال پشت سر گذاشتن روز ها به جلو نمیروی.نرفتی

برگرد

مرا ببین چه شکسته ام

شکسته ام از نبودنت

به گذشته باز گرد.

اما تو بر سر دو راهی هم هیچ کدام را انتخاب نمی کنی

انتخاب نمیکنی و راه برگشت را در پیش می گیری

همیشه در حال بازگشتی.بودی

بازگشت به گذشته های شیرین

گذشته ی با من بودن را میخواهی

می ترسی

از حال. از آینده

گذشته ام  مال تو

من خیلی وقت است که ترکت کرده ام.می کنم

چه غریبانه از کنارت گذشتم

من ترکت میکنم چون گذشته را میخواستی

همیشه از حقیقت میترسیدی

مسیر بازگشت به گذشته ی فردا را تو انتخاب کردی. نه من

تو مرا شکستی . نه من

همیشه نگاهت می کنم

که در حال بازگشتی

زمان ایستاد.حرکت به گذشته را شروع کرده

چه غریبانه ترکت میکنم

همیشه از حقیقت میترسیدی

همیشه از اینکه ترکت کنم میترسیدی

تو در دنیای افکارم چه زیبایی

با خندهای تصنعی ات هم برایم زیبایی

تازه به بازگشتت پی بردم

که چه غریبانه دستم را در روز بارانی در دست هایت جای دادی

تو در حال بازگشتی و من بر خلاف تو

همیشه بر خلاف هم بودیم

هیچ وقت یکشنبه ها به کلیسا نرفتم

هیچ گاه برای امروز گریه نکردی

گریه ات برای روزهای گذشته بود . . .

--------

نمی دونم برای کی گفتم این شعرو اما نوشتن آدم رو خالی می کنه !

+ نوشته شده در 13:2 توسط EnEmY.