
خواهمت برد. دستانت را فراموش نکنی! دستان بیمارت. ببخشید یک ورق متادول لطف کنید.
از پزشکیان تا بهشتی را می توان به بی جبهگی خروس ها و ساعت های دیجیتال پی برد.
ژوئن هم که گاهی اردیبهشت است. برای رسیدن به فردا باید فراموش کنی قرار بود بال در
بیاوری. با متادول راحت تر می شود از پزشکیان گذشت. دستانت را فراموش کن. بیماری
همیشه بخشی از دریاچه بوده ، کیف کن با بارانی که نمی بارد. ته ریش که بگذاری زنانه
تر از یاد خواهمت برد.
این دنیا بر بخوره ، به خود ارضائی هیش کی هم نخندیدم تا الان حتی تو ، هیش وخ به
رومم نیاوردم که اشتباهاً به دنیا اومدم فقط اگه بهت بر نمی خوره باس بگم منم دوس
دارم مثل تو خدا باشم.
ساعت ۴:۰۹ صبح خوابم نمبره !
کلاغ طوری عجیب شرو به خواندن کرده !
مرگ و حس زیباش در لحظه بی داد میکنه !
کلاغ میخواند هنوز . . .
غار غار غار ! پس از هر غار گفتن مکس می کند !
ترسیده ام ! ؟ ! نه !! اما آری ! قرار نیست بمیرم !
غارو غاری بلند می کند ! نمی دانم فصل جفت گیری کلاغ است ؟؟
باز هم غار و غاری عجیب همراه با حس وحشت و ترس !
صدا نمی آید . . .
کلاغ کجا رفتی ؟؟
ترس را کنار گذاشتم و لب پنجره رفتم !
کلاغ چرا مرده بود و بر بام خانه بی جان بود ؟؟
صدای فس و فس ی مخوف !
وای پروردگارا !این دیگر چه صداییست ؟ ازرائیل ات یا جیرییل ات ؟ کدام را فرستاده ای ؟؟
دیگر تماما" ساکت شد !!
.
.
.
.
صدای آوازه پرنده ای آمد !
چیک . چیک . . .
و مانند کلاغ پس از هر چیک مکث !
تکرار چه . . . است !!
--------------------------------
واسه پدر بزرگم دعا کنید !
میخوای منو بگیر !! اما اون بمونه ! میدونی که زندگیم ارزش نداره واسم. اون با ارزش تره !
مرسی
دشمن !
-------------------
پ.ن: خودت دادی. اما فعلا" نگیر ! تورو به خودت قسم !
می دانم که باز می گردی
اما نمیدانم برای چه
برای که
من ه دیگر از ایش شهر سرد رفته ام
و دیگر به شهر سرد گردن نمی نهم
تمام جهان را در هیزم هایی که برای گرم شدن میسوزانم خلاصه کرده ام .
------------------
پ.ن: هی !! این منم ! همان ذهن مرده ! همین دشمن !! پس شما کجایید ؟؟ من چرا تنها مانده ام ؟ من کجایم ؟
پ.ن : نوشته هایم همان گونه. درد هایم بیشتر.