دیگر به این خدا دادن کار من نیست
خودم نمی خواهم که بدهم
میکنی و پول نمی دهی!؟!
چوب خطت پر شده.
تا اینجا
هر چقدر کردی و دادم به تو
می گذارم روی حساب خریت خودم
چند نفر را مثل من میشناسی خدا ها ؟؟
.
گفتم نمیدهم حالا گمشو بیرون
بیرون.!
هر وقت با پول برگشتی میدهم !
بد بخت .
آنقدر ضعیف شده ای که
که حتی . که حتی نمی توانی رویم دست بلند کنی
میدانی چرا ؟؟ نه فکر نکنم بتوانی فکر کنی
اینقدر منی بر رویم ریخته ای که ضعیف شده ای
و فکرت را از دست داده ای.
نه . . .
اول حسابت را صاف کن بعد میدهم
.
نه قبول نیست دفعه قبل آخرین بار بود
اسرار نکن که این دفعه آخرین بار باشد
و دفعه ی بعد با پول بر میگردی
دیگر اعتمادی به تو ندارم
یعنی نداشتم
اما حالا اصلا" ندارم
مبیبنی ؟
تمام کارهایت دروغی بیش نیستند !!
.
به خاطر می آوری روز 22 فروردین سال 1370 را ؟
که من با کره را خر، خر که چه ارز کنم
از خر هم بدتر گیرم آوردی
و قول و قرار ازدواج گذاشتی ؟
الان تمام دلایلت را برای آن قول ها می فهمم .
میخواستی خودت را ار ضا کنی !
چه خر بودم که تن به پاره شدن دادم !
راستی دلیل اینکه نتوانستی مرا بزنی هم
همان دلیل بی فکر بودنت است !