شب مي ترسد از من، كه مي نشينم روبه رويش، چشم در چشم، شعرهايم را سقط مي كنم، هر شب، دلتنگت نيستم، نه، همه ي ني ها گل داده اند، تو خواهي آمد، ديگر لكنتي هم ندارم، شعرهايم را نگاه، پيداست تو خواهي آمد ، سالهاست كه منتظرت بوده ام، دلتنگت نيستم، نه، فقط فراموش كرده ام، چرا بايد منتظرت مي ماندم!