به یاد یک دوست خوب !
دوران من و تو
جهان پر است از رنگ و زیباییتا زمانی که تو بفهمی
هر خداحافظی به این معنی نیستکه بازگشتی هم وجود خواهد داشت
ادامه بده ، قدم به قدمهیچ راهی تورا باز نمیگرداند
چیزی که اکنون هست هیچ گاه پاک نمیشود
زمان از بر ما میرودآنچه شده ، شده است
و آنچه که اکنون هست هیچ گاه تکرار نخواهد شدیک کلمه با عصبانیت بیش از حد
یک قدم با جرات بیش از حدو همه چیز تمام
هرچه که باشد شده است و به نظر میرسد که همیشه در گذشته بودهجلو برو ، قدم به قدم
هیچ راهی برای بازگشت نیستاه اگر میتوانستم
فقط یکبارکه ساعت ها را به عقب بازگردانم
به همان اندازه ای که امروز میدانمترجیح میدادم که هرگز زندگیت را نبینم
که مثل کره ای میچرخد و میچرخدپر از لحظات از دست داده
تو رویاهایت را به عقب انداخته ایگاهی هنوز میخواهی زندگی کنی
و اگز امروز نیست ، کی ؟شاید در یک رویای نچندان دور
برو ، قدم به قدمهمه ی ! چیزی است که میتوانستیم تقسیم کنیم
ابهام نبودن چیزی در وجودمرویایی مردن من برای پیدا کردن حقیقت
حس پرواز بر فراز ابرهای فکر توو باز هم تو مرا به زیر میکشی که باز گردانی ام به این زمین خسته
بی تو زمستان طولانی و سرد بودنمیتوانم چیزی که رخ داد را تغییر دهم
من زندگی را در تولد یک کودک مرده زاد گم کرده ام
و انگار تو هیچ وقت مرا نمیشناختیکه چگونه رفتنت را تماشا کردم
تمام احساس من سکوت درونم استاز میان این همه دروغ
فاحشه باشی یا نه باید بمیری
همه به یک چشم میبینندت
خرگوش های سفید همیشه کنج قفس لانه میکنند
مبدا کثیف شویدزندگی فاحشه ات میکند
و گرد غبار و خاک از لابه لای میله ها رد میشود که تو را خاکی کندچه زشت باشی چه زیبا
همه به یک چشم میبینندتاهل اینجا که نباشی
باید بمیری و به خاک برویحتی اگه دلیلش چند قطره خون باشه
بکارت تو و فکر خراب منهمیشه باید رفت
چون ناسازگاریحتی اگه دلیلش فکر احمقانه ی اون جمع باشه
یه بهشت فاحشه و یه جهنم باکرهبرو برو برو
روحت که مرد
شاید دلت اینجوری آروم بگیره
همیشه باید رفتهمیشه
همیشههمیشه
نه!گاهی باید رفت
شاید یکبار رفتن برای سازگار بودن با شرایط باشهقاتل شاپرک های خیالی افکار کودکانه من
قاتل کفترهای سیاه نشسته بر بوم برفی خانه کوچک دلم
تو قطره ای از بارانی،
میریزی و تن خشک رودخانه ی احساس مرا تر میکنی
لحظه ای از عشقی که مرا میکشانی به رویایی به بلندای عمر من
تو کابوسی ،
کابوس شب های تنهایی من که میراند نرا از آغوش این شهر
می رهانی مرا از من این اشعار تازه جوانه زده
و من همچنان تورا در پس این سالها میپرستم و میجویمت که گم شده ای در حوالی هم کوچه های بازیک و روشن و میشمارم ته سیگارهای نیمه سوز لگد شده را و میاندیشم به تو که هرگز باز نخواهی گشت .
از پشت همين صفحه هاي نوراني که نميتوانند که تو ي دور را نزديک مي کنند
از پشت همين کوتاه دلنوشتهاي غمناک من که خالي مي کند فکر ابري مرااز پشت همين شيشه هاي باراني و خيس که بيادم مي آورند دست هايت را
از پشت همین خطوط سیاه سفید و درهم تخیلات کودکانه ی مناز پشت همين دلهوره ها
از پشت همين تنهايي ها
از پشت همين عکسهااز پشت همين چشم هاي خيس که قدم ميزنند زير باران بدون چتر
آنقدر آزردی..
که خودم کوچ کنم از شهرت..
بکنم دل ز دل چون سنگت..
... ... تو خیالت راحت..می روم از قلبت..
می شوم دورترین خاطره در شب هایتتو به من می خندی..
و به خود می گویی:باز می آید و می سوزد از این عشق ولی..
بر نمی گردم نه!!!می روم آنجایی
که دلی بهر دلی تب دارد..عشق زیباست و حرمت دارد..
تو بمان..دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت
سرد و بی روح شده است..سخت بیمار شده است..
تو بمان در شهرت
شاعر : -
از اینکه از خاکستر "من" ، "ما" بر میخیزد
از تو که همیشه معنای بوسه ها میمانی
از آسمان که تورا در خود میگیرد
از همبستر شدن احساس
از عشق سخن بگو...
من میروم
به همان گوشه ی تنهایی ها
جایی که تو هنوز مانند دیگری ها نبودی
همان کنج بی کسی من
که هنوز بوی دستانت را میدهد
تا شاید باز هم گذرت بیافتد
و پر کنی هوای مرا با لبخند
با آسمان میروی
تا از طنین نگاهت شب به لرزه بی افتدو من در حسرت پرواز
همچنان خیره به رقص تو بر باد می نگرم
بگذار پرندگان شببه من رقص فرشتگان را بیاموزند
که هیاهویی بسازم از با تو رقصیدنگوسفندهای همیشگی را می شماردم
همان گوسفندهای تکراری و خسته کننده
که آنقدر باید بپر بپر کنند از حصار تا خوابم ببرد
دلم به حالشان می سوزد
بجای چریدن در یک باغ زیبا
در مغز و افکار یک روانی اسیر شده اند
طفلکی گوسفندها !
یک بطری هم نمیرف پرتقالی
چند کام درست حسابی و حبسچند پیک بزرگ ، بدون مزه !!!!!
سه ، دو ، یک ...چه عجیب !
همیشه گمان می گردم تا برسم به فردا ده تا فاصله استفردا ؟؟؟؟
فردا همین روزی نیست که قرار داشتیم ؟میروم همان کافی شاپ همیشگی.
من و نبودنت !می خواهم باران سفارش دهم
یک استکان !نه !
یک لیوان بهترست !اصلا" چرا به تو فکر می کنم ؟
قرار بود من باشم و تنهایی هامن و همین شعرها که نمی دانم از کجا در می آیند
با دو نخ سیگار...افکارت را رها میکنم همانطور که تو رهایم کردی
در همین فردا هافردا چه خوب چه بد
با تو همه ی فردا ها خراب می شوندوای !!!!
باز هم تو ؟!؟ولم کن
حداقل این مستی را بهم نزن !
![]()
نه احساسی و نه شعری نگفته
هر چه بود و نبود نوشتم و نوشتند کسانشاید هم چیز های باشند برای نگفتن
از خود" نبودن" باید سروداز خود "نگفتن" باید گفت
تا شاید گفته شود ناگفته هایی که در کمین انددر حوالی همین دیار کوچک
تا زمانی زبانی و گوشی بیابند برای گفته و شنیده شدنسری به باد دهند و اشکی بریزند
خاطرات مرگی بیافرینند
به یاد آورند و از یاد ببرند
مرگ من است وقتی از یاد و خاطرات میروم
به اعماق فراموشیتا هر روز بخندم به تئوری تلخ این زندگی
پاییز که از راه می رسد دستان آسمان هم ماندد تو بی احساس می شوند ،
من ، کوچ می کنم از تن این زمین سرد به همان نا کجا های نا آشنای گرم ،
گم می شوم در آغوش صدای ناقوس یک کلیسا در همین یکشنبه ها که می آیند
و سراغ بهاری بودنت را می گیرم از درختان زمستانهای دور.
دیگر من نباید به چیزی بیاندشم
و منطق و فکر را به همان گوشه ای که پرتابم کردند پرتاب کنم
و از شر خودم و افکاری که از من برایم می گویند
خلاص شوم !
جاده هایی که تو در آنها راه می روی همان جاده های هستند که نمی خواستم که بتوانم ببینمشان !
کوچه هایی که تو در آنها قدم می گذاری کوچه های همان خلوت گاه های من است که سیگار های تنهاییم را می کشیدم !
تو روزها را می گذرانی اما من خود را از تن یکشنبه ها هم بیرون کشیدمچیزی . آبشار . فراتر. میرود . سیگار . روز . تنها !
تو نمی تونانستی که بیشتر از اینها بخواهی
D' you breath the name of your saviour in your hour of need,
n' taste the blame if the flavor should remind you of greed,
Of implication, insinuation and ill will, till' you cannot lie still,
In all this turmoil, before red cape and foil closing in for a kill
Come feed the rain
Cos I'm thirsty for your love dancing underneath the skies of lust
Yeah feed the rain
Cos without your love my life ain't nothing but this carnival of rust
It's all a game, avoiding failure, when true colors will bleed
All in the name of misbehavior and the things we don't need
I lust for after no disaster can touch us anymore
And more than ever, I hope to never fall, where enough is not the same it was before
Come feed the rain...
Don't walk away, don't walk away, oh, when the world is burning
Don't walk away, don't walk away, oh, when the heart is yearning
تو
مادر کنار هم
به سوی چیزی که خودمان می خواهیمروز های گرم
آفتابی
من و توراه می رویم
چاشنی اش هم لبخندلبخند زیبای که تو به لب داری
تا روز زیبای با بودنم را دو چندان زیبا کنی
کور شوند چشمانی که نمی توانند لبخندت را ببینندتو در من خلاصه می شوی
ومن به خاطر تو
وتو به خاطر من
ما که می گویم عشق است
عشق یعنی من و توعشق یعنی ما
پس
کور شوند چشمانی که نمی توانند عشق ما را ببینند
کور شوند چشمانی که نمی توانند ما را ببیندسرد
تنها
مانند جمله ای بی پایان
داستانی بی آغاز
شعری بی قافیهراستی توام شنیده ای که بهار آمده ؟
می گویند بهار باید گرم باشد
بهار کجاست ؟چرا هیچ از بهار نمی بینم جز سرما و تنهایی ؟
زمستان های با هم بودنمان از این بهار بی تو بودن زیبا تر بود
سبز تر ، گرم تر بود
بازگرد تا دستهایت را در دستانم جای دهم
برویم به همان زمستان های گرم
ما اهل این بهار ها نیستیم که بی هم بمانیمباورم کن
باورم کن و دستانت را به دستانم بسپار و تا قدم بگذاریم در برف های سفید عشقMilad Karimi
توکه به قول خودت فرستاده و پیام آورش بودی هرچه گفتی کشک بود و جان عمه ی کوچکت
همه را عملی کردی !
اگه بزرگتان ، همان که میگید خیلی باهال است ! آهان ! همان ! او اگر می آمد که معلوم نیست او
چه گلی به سراین جهانیان می زد !
خوب من که جون ندارم خودمو تمیز کنم و این خاک و خل ای که روم هست و بتکونم !
بابا اینقد به من نگاه نکن !!
اه !
داری اعصاب منو داغون می کنی !!
آخه از جون یه عروسک مدرن که مال 19 سال پیشه چی میخوای ؟؟
نمی خوام دیگه ببینمت ! دیگه نیا این مغازه ها !!!! وگرنه از پشت همین ویترین . . .
راستی بیا زودتر منو بخر دیگه !
یکی دیگه ممکنه منو بخره ها !!
تو این 19 سال کلی مشتری داشتم !!
به ما گفتند حواستان باشد آن زیر که رفتید به خوش بار بودن درخت های ما فکر کنید ! اگه محصول بد باشد همان قبر فکسنی را هم روی سرتان خراب می کنیم !!
کاش دریا ی زندگی آنقدر عمیق نبود که به لذتو شوق شنا همه چیز را از دست بدهیم!
