تبليغاتX
HoSTiLe
0₣ the þersona nFall ש●█
چن وخته که فهمیدم ما وجود نداریم. یکی داره ما رو خواب میبینه یا داره تصورمون می کنه. حالا هرکی. شاید یه رمان نویس دائم الخمر که چند مدت قبل نوشتن کتابش شخصیتای رمانشو تصور میکنه یا حتی تستی با اونا زندگی میکنه و نهایتا فکرشو تحمیل شخصیتا میکنه. هنوز هم آسمان را گاز می گیرم. نویسنده:!m. تیراژ1200.قیمت:1400 تومان. پشت راسته غلام خان ، هفت پیچ ، دم دکون اوس صادق ، تستی نیگا نکردنت همه فصلای زندگیمو از هم پاشوند .



به یاد یک دوست خوب !

+ Written by eNeMY.
No Turning Back
هنوز به یاد می آوری که چگونه بود ؟

دوران من و تو

جهان پر است از رنگ و زیبایی

تا زمانی که تو بفهمی

هر خداحافظی به این معنی نیست

که بازگشتی هم وجود خواهد داشت

ادامه بده ، قدم به قدم

هیچ راهی تورا باز نمیگرداند

چیزی که اکنون هست هیچ گاه پاک نمیشود

زمان از بر ما میرود

آنچه شده ، شده است

و آنچه که اکنون هست هیچ گاه تکرار نخواهد شد

یک کلمه با عصبانیت بیش از حد

یک قدم با جرات بیش از حد

و همه چیز تمام

هرچه که باشد شده است و به نظر میرسد که همیشه در گذشته بوده

جلو برو ، قدم به قدم

هیچ راهی برای بازگشت نیست

اه اگر میتوانستم

فقط یکبار

که ساعت ها را به عقب بازگردانم

به همان اندازه ای که امروز میدانم

ترجیح میدادم که هرگز زندگیت را نبینم

که مثل کره ای میچرخد و میچرخد

پر از لحظات از دست داده

تو رویاهایت را به عقب انداخته ای

گاهی هنوز میخواهی زندگی کنی

و اگز امروز نیست ، کی ؟

شاید در یک رویای نچندان دور

برو ، قدم به قدم
+ Written by eNeMY.
آبی خاکستری
یک بقچه خاطره های خاک گرفته

همه ی ! چیزی است که میتوانستیم تقسیم کنیم

ابهام نبودن چیزی در وجودم

رویایی مردن من برای پیدا کردن حقیقت

حس پرواز بر فراز ابرهای فکر تو

و باز هم تو مرا به زیر میکشی که باز گردانی ام به این زمین خسته

بی تو زمستان طولانی و سرد بود

نمیتوانم چیزی که رخ داد را تغییر دهم

من زندگی را در تولد یک کودک مرده زاد گم کرده ام

و انگار تو هیچ وقت مرا نمیشناختی

که چگونه رفتنت را تماشا کردم

تمام احساس من سکوت درونم است

از میان این همه دروغ

+ Written by eNeMY.
Somewhere I Belong
تو اهل اینجا نیستی

فاحشه باشی یا نه باید بمیری

همه به یک چشم میبینندت

خرگوش های سفید همیشه کنج قفس لانه میکنند

مبدا کثیف شوید

زندگی فاحشه ات میکند

و گرد غبار و خاک از لابه لای میله ها رد میشود که تو را خاکی کند

چه زشت باشی چه زیبا

همه به یک چشم میبینندت

اهل اینجا که نباشی

باید بمیری و به خاک بروی
+ Written by eNeMY.
Circumstances
همیشه باید رفت

چون ناسازگاری

حتی اگه دلیلش چند قطره خون باشه

بکارت تو و فکر خراب من

همیشه باید رفت

چون ناسازگاری

حتی اگه دلیلش فکر احمقانه ی اون جمع باشه

یه بهشت فاحشه و یه جهنم باکره

برو برو برو

روحت که مرد

شاید دلت اینجوری آروم بگیره

همیشه باید رفت

همیشه

همیشه

همیشه

نه!

گاهی باید رفت

شاید یکبار رفتن برای سازگار بودن با شرایط باشه
+ Written by eNeMY.
« شعری برای تو »
تو قاتلی،

قاتل شاپرک های خیالی افکار کودکانه من

قاتل کفترهای سیاه نشسته بر بوم برفی خانه کوچک دلم  

تو قطره ای از بارانی،

میریزی و تن خشک رودخانه ی احساس مرا تر میکنی

لحظه ای از عشقی که مرا میکشانی به رویایی به بلندای عمر من

تو کابوسی ،

کابوس شب های تنهایی من که میراند نرا از آغوش این شهر 

می رهانی مرا از من این اشعار تازه جوانه زده

       و من همچنان تورا در پس این سالها میپرستم و میجویمت که گم شده ای در حوالی هم کوچه های بازیک و روشن و میشمارم ته سیگارهای نیمه سوز لگد شده را و میاندیشم به تو که هرگز باز نخواهی گشت .

+ Written by eNeMY.
Black Rose
دوستت دارم

از پشت همين ديوار هاي کاغذي که مي پوشانند تن برهنه ي احساسم را

از پشت همين صفحه هاي نوراني که نميتوانند که تو ي دور را نزديک مي کنند

از پشت همين کوتاه دلنوشتهاي غمناک من که خالي مي کند فکر ابري مرا

از پشت همين شيشه هاي باراني و خيس که بيادم مي آورند دست هايت را

از پشت همین خطوط سیاه سفید و درهم تخیلات کودکانه ی من

از پشت همين دلهوره ها

از پشت همين تنهايي ها

از پشت همين عکسها

دوستت دارم

از پشت همين چشم هاي خيس که قدم ميزنند زير باران بدون چتر

+ Written by eNeMY.
کوچ می کنم
تو مرا...

 آنقدر آزردی..

 که خودم کوچ کنم از شهرت..

 بکنم دل ز دل چون سنگت..

... ... تو خیالت راحت..

 می روم از قلبت..

می شوم دورترین خاطره در شب هایت

 تو به من می خندی..

و به خود می گویی:

 باز می آید و می سوزد از این عشق ولی..

بر نمی گردم نه!!!

 می روم آنجایی

که دلی بهر دلی تب دارد..

 عشق زیباست و حرمت دارد..

تو بمان..

 دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت

سرد و بی روح شده است..

 سخت بیمار شده است..

 تو بمان در شهرت



شاعر : -

+ Written by eNeMY.
[{(-x-)}]
از عشق سخن بگو...

از اینکه از خاکستر "من" ، "ما" بر میخیزد

از تو که همیشه معنای بوسه ها میمانی

از آسمان که تورا در خود میگیرد

از همبستر شدن احساس

از عشق سخن بگو...


+ Written by eNeMY.
« All Alone »
باشد

من میروم

به همان گوشه ی تنهایی ها

جایی که تو هنوز مانند دیگری ها نبودی

همان کنج بی کسی من

که هنوز بوی دستانت را میدهد

تا شاید باز هم گذرت بیافتد

و پر کنی هوای مرا با لبخند



+ Written by eNeMY.
« رقص تو »
بر ابر ها موج میزنی

و سوار بر قاصدک ها

با آسمان میروی

تا از طنین نگاهت شب به لرزه بی افتد

و من در حسرت پرواز

همچنان خیره به رقص تو بر باد می نگرم

بگذار پرندگان شب

به من رقص فرشتگان را بیاموزند

که هیاهویی بسازم از با تو رقصیدن
+ Written by eNeMY.
Sheep Phobia
 

گوسفندهای همیشگی را می شماردم

 همان گوسفندهای تکراری و خسته کننده

که آنقدر باید بپر بپر کنند از حصار تا خوابم ببرد

دلم به حالشان می سوزد

بجای چریدن در یک باغ زیبا

 در مغز و افکار یک روانی اسیر شده اند

طفلکی گوسفندها !


+ Written by eNeMY.
Steps
چند نخ سیگار ...از همین نازک ها

یک بطری هم نمیرف پرتقالی

چند کام درست حسابی و حبس

چند پیک بزرگ ، بدون مزه !!!!!

سه ، دو ، یک ...

چه عجیب !

همیشه گمان می گردم تا برسم به فردا ده تا فاصله است

فردا ؟؟؟؟

فردا همین روزی نیست که قرار داشتیم ؟

میروم همان کافی شاپ همیشگی.

من و نبودنت !

می خواهم باران سفارش دهم

یک استکان !

 نه !

یک لیوان بهترست !

اصلا" چرا به تو فکر می کنم ؟

قرار بود من باشم و تنهایی ها

من و همین شعرها که نمی دانم از کجا در می آیند

با دو نخ سیگار...

افکارت را رها میکنم همانطور که تو رهایم کردی

در همین فردا ها

فردا چه خوب چه بد

با تو همه ی فردا ها خراب می شوند

وای !!!!

باز هم تو ؟!؟

ولم کن

حداقل این مستی را بهم نزن !



+ Written by eNeMY.
« Seeds »
 نه جمله ای مانده برای سرودن

نه احساسی و نه شعری نگفته

هر چه بود و نبود نوشتم و نوشتند کسان

شاید هم چیز های باشند برای نگفتن

از خود" نبودن" باید سرود

از خود "نگفتن" باید گفت

تا شاید گفته شود ناگفته هایی که در کمین اند

در حوالی همین دیار کوچک

تا زمانی زبانی و گوشی بیابند برای گفته و شنیده شدن

سری به باد دهند و اشکی بریزند

خاطرات مرگی بیافرینند

به یاد آورند و از یاد ببرند

مرگ من است وقتی از یاد و خاطرات میروم

به اعماق فراموشی

تا هر روز بخندم به تئوری تلخ این زندگی

+ Written by eNeMY.
The Fall
دسته ی پرندگان مهاجر ،

پاییز که از راه می رسد دستان آسمان هم ماندد تو بی احساس می شوند ،

من ، کوچ می کنم از تن این زمین سرد به همان نا کجا های نا آشنای گرم ،

گم می شوم در آغوش صدای ناقوس یک کلیسا در همین یکشنبه ها که می آیند

و سراغ بهاری بودنت را می گیرم از درختان زمستانهای دور.

+ Written by eNeMY.
-
شاید

دیگر من نباید به چیزی بیاندشم

و منطق و فکر را به همان گوشه ای که پرتابم کردند پرتاب کنم

و از شر خودم و افکاری که از من برایم می گویند

خلاص شوم !

+ Written by eNeMY.
« kbaho »

جاده هایی که تو در آنها راه می روی همان جاده های هستند که نمی خواستم که بتوانم ببینمشان !

 کوچه هایی که تو در آنها قدم می گذاری کوچه های همان خلوت گاه های من است که سیگار های تنهاییم را می کشیدم !

تو روزها را می گذرانی اما من خود را از تن یکشنبه ها هم بیرون کشیدم

چیزی . آبشار . فراتر. میرود . سیگار . روز . تنها !

تو نمی تونانستی که بیشتر از اینها بخواهی
+ Written by eNeMY.
In The Name Of Memories
امروز Remember Me رو دیدم !

دلم خیلی تنگ شد !

+ Written by eNeMY.
Carnival Of Rust - Poets OF Fall


D' you breath the name of your saviour in your hour of need,

n' taste the blame if the flavor should remind you of greed,

Of implication, insinuation and ill will, till' you cannot lie still,

In all this turmoil, before red cape and foil closing in for a kill

Come feed the rain

Cos I'm thirsty for your love dancing underneath the skies of lust

Yeah feed the rain

Cos without your love my life ain't nothing but this carnival of rust

It's all a game, avoiding failure, when true colors will bleed

All in the name of misbehavior and the things we don't need

I lust for after no disaster can touch us anymore

And more than ever, I hope to never fall, where enough is not the same it was before


Come feed the rain...

Don't walk away, don't walk away, oh, when the world is burning

Don't walk away, don't walk away, oh, when the heart is yearning

+ Written by eNeMY.
Loveless
تا کور شوند چشمانی که نمی توانند ما را ببینندمن

تو

ما

در کنار هم

به سوی چیزی که خودمان می خواهیم

روز های گرم

آفتابی

من و تو

راه می رویم

چاشنی اش هم لبخند

لبخند زیبای که تو به لب داری

تا روز زیبای با بودنم را دو چندان زیبا کنی

کور شوند چشمانی که نمی توانند لبخندت را ببینند

تو در من خلاصه می شوی

و
من در تو پایان میابم

من به خاطر تو

و

تو به خاطر من

ما که می گویم عشق است

عشق یعنی من و تو

عشق یعنی ما

پس

کور شوند چشمانی که نمی توانند عشق ما را ببینند

کور شوند چشمانی که نمی توانند ما را ببیند
+ Written by eNeMY.
Nameless
دستانم هنوز چشم انتظار دستهایت هستند

سرد

تنها

مانند جمله ای بی پایان

داستانی بی آغاز

شعری بی قافیه

راستی توام شنیده ای که بهار آمده ؟

می گویند بهار باید گرم باشد

بهار کجاست ؟

چرا هیچ از بهار نمی بینم جز سرما و تنهایی ؟

زمستان های با هم بودنمان از این بهار بی تو بودن زیبا تر بود

سبز تر ، گرم تر بود

بازگرد تا دستهایت را در دستانم جای دهم

برویم به همان زمستان های گرم

ما اهل این بهار ها نیستیم که بی هم بمانیم

باورم کن

باورم کن و دستانت را به دستانم بسپار و تا قدم بگذاریم در برف های سفید عشق
+ Written by eNeMY.
-^----




فکر کنم 10-15 روزی میشه که اخرین روز زندگی گذشته !
+ Written by eNeMY.
How to cheat Tall gods
صبح من، يه كابينت ساز، يه فاحشه و يه قاچاقچی ‌خرده پا داشتيم می رفتيم كه كج ترين دوزاريه منو بندازم تو دورافتاده ترين شهرستان خدا. به نظر ما همه چی از خط درس شده. خط، خط و خط. هفت پشت ديدنمون خطه. خط هايی كه به هم نمی رسن. می رسن. گم می شن. می رن رو هم. تو هم می پيچن و خودشون رو دور می زنن. صفحه رو با ذات خودشون می لغزن. چه رسم هايی كه بيرون نميان از همين خطا. شتری كه ديدی يا نديدی. امتداد خط رو كه بگيری می رسی به خط بودن. خط رو تو نور باس خطا ديد. و نور كه خودش خطه. مثل اسمت. يا قرآنی كه صبح های جمعه با چشم های سنگين دور كرديم. نفس استاد هميشه خط به خط گرفته تر بود. استاد بی خطی يعنی كجا؟! و خط هايی كه دنبال نكرديم و با گرفتگی لغزيديم صفحه رو. و شتر هايی كه ديديم يا نديديم. تا رسيديم به تاريكی. و تاريكی كه خودش خطه. خط، خط و خط. خوش آن خط كه از صفحه بريد. بی هيچ ديدن شتری سو گرفت خطاط رو. كه نمانده ست خطی و نماند. عصر من، يه كابينت ساز، يه فاحشه و يه قاچاقچی خرده پا داشتيم برمی گشتيم از دور افتاده ترين شهرستان خدا در حالی كه داشتم برا خدا شير يا خط می نداختم با دو زاريم. همش خط ميومد.


Milad Karimi

+ Written by eNeMY.
⴮▓
به یاد باد های گرم روزهای تاریک زمستانی سرد افکارم بیگانه ام را از سری که هیچ وقت نداشتم پاک می کنم !
+ Written by eNeMY.
Ѹ╟╗[Ő
بلاخره به اون فلانی گفتم چقدر احمقانه در بارش فکر می کنم !
+ Written by eNeMY.
برو بابا !

توکه به قول خودت فرستاده و پیام آورش بودی هرچه گفتی کشک بود و جان عمه ی کوچکت

همه را عملی کردی !

اگه بزرگتان ، همان که میگید خیلی باهال است ! آهان ! همان ! او اگر می آمد که معلوم نیست او

چه گلی به سراین جهانیان می زد !

+ Written by eNeMY.
??Vv I-I y
چرا همیشه میای پشت ویترین این مغازه کوفت گرفته و منو که اون کنج ِ کنج ِ کنج افتادم تماشا می کنی ؟؟

خوب من که جون ندارم خودمو تمیز کنم و این خاک و خل ای که روم هست و بتکونم !

بابا اینقد به من نگاه نکن !!

اه !

داری اعصاب منو داغون می کنی !!

آخه از جون یه عروسک مدرن که مال 19 سال پیشه چی میخوای ؟؟

نمی خوام دیگه ببینمت ! دیگه نیا این مغازه ها !!!!  وگرنه از پشت همین ویترین . . .

راستی بیا زودتر منو بخر دیگه !

یکی دیگه ممکنه منو بخره ها !!

تو این 19 سال کلی مشتری داشتم !!

+ Written by eNeMY.
ÜA{£ؓ
به ما نیز گفتند همان گونه که آنها را به باد ظهر گاهی سپردیم ، شما را هم در خاکٍ آسمانی ٍ گورستانٍ زایشگاهٍ سالمندان دفن می کنیم !!

به ما گفتند حواستان باشد آن زیر که رفتید به خوش بار بودن درخت های ما فکر کنید ! اگه محصول بد باشد همان قبر فکسنی را هم روی سرتان خراب می کنیم !!

+ Written by eNeMY.
#
این شب ها روز هایش هم دلهوره آور است !

+ Written by eNeMY.
شاید بازگشتی باشد !

آه !

کاش دریا ی زندگی آنقدر عمیق نبود که به لذتو شوق شنا همه چیز را از دست بدهیم!

 

                            

+ Written by eNeMY.